کيومرث صابري فومني هم آقاي خودش بود و هم گل آقاي ملت ايران
در فرهنگ ما آدم خيلي موفق به کسي گفته مي شود که آقاي خودش باشد حال در مورد کسي چون کيومرث صابري که به گفته آقاي خاتمي گل آقاي ملت ايران بود چه مي توان گفت ؟! کيومرث صابري فومني هم آقاي خودش بود و هم گل آقاي ملت ايران.... نسب آقايي را از دو سو داشت ... به اين دليل آقاي خودش بود که نه بر اشتري سوار بود و نه چون خيلي از رجال زير بار و بليط کسي و يا جناح و جرياني قرار داشت ..... طوق غلامي کسي را به گردن نينداخته بود هر چند خداوندگاري قلم را در آن جوهر سبز رنگي که از دل و دماغ او بر کاغذ نقش مي بست با خود همراه داشت ... آن هايي که اهل نوشتن هستند با وجودي که نويسندگي برايشان تابويي پر از اعجاز نيست اما با اين وجود در برابر قلم گل آقا سراپا شگفتي و حيرت مي شدند چه رسد به کساني که با قلم و نوشتن سر و کاري هم نداشتند که وقتي به گل واژه هاي اين هنرمند فرهيخته مي رسيدند حق داشتند انگشت حيرت به دندان بگزند و سراپا تعجب شوند از اين که اين همه لطف و زيبايي و کلام نغز و شيرين و حکيمانه از کجا سر چشمه گرفته است ؟!
در فرهنگ ما به خصوص در قلمرو کلام و کلمه بيشتر هنر گرياندن رواج داشته و ممارست شده تا خنداندن اما براي گل آقا اين کار سخت نبود . خنده را بر لب ها مي کاشت و گاهي آدم را تا مرز روده بر شدن هم جلو مي برد ... طنز گل آقا با شوخي تفاوت داشت و به همين دليل بود که جدي ترين رتبه طنز را در فرهنگ و ادبيات فارسي رقم مي زد ...
گل آقا در زمانه اي به طنز پرداخت که يکي از جدي ترين و عبوس ترين دوره هاي تاريخ اين مرز و بوم بود . در زمانه اي به سوژه يابي براي طنز لطيف و در عين حال گزنده خود پرداخت که سوژه ها با کسي شوخي نداشتند و بعضا با هفت من عسل هم نمي شد آن ها را قورت داد .
در زمانه اي که هر سخن طنز را اگر نويسنده دير مي جنبيد به حساب تبليغات بر آمده از آن سوي مرزها مي گذاشتند و او را به عنوان مزدوري قلم به دست که وظيفه تخريب شخصيت ها را به عهده گرفته گوشمالي مي دادند ... اما گل آقا آن قدر مورد اطمينان و اعتماد بود که در چنان شرايطي مصونيت داشت ... او موفق شد آدم هايي را بخنداند که اصولا با خنديدن رابطه نداشتند و آن را نماد سبک سري و جلف بودن و نوعي غرب زدگي و فرومايگي مي دانستند .
جنگي سخت در گرفته بود ، حزب بعث عراق شهر ها را مي زد ، مردم بي دفاع را از دم تيغ مي گذراند ، بمب هاي ميکروبي و شيميايي بر سر ملت مظلوم مي ريخت ، همه جا را بوي باروت و تخريب و آوار و ويراني و فنا پر کرده بود ، دل ها گرفته بود و غمي جانکاه جان ها را مي خست و مثل خوره ذره ذره از درون مي خورد و تهي مي کرد و در آن وانفسا واقعا جرات مي خواست کسي بتواند لب به مطايبه بگشايد و مجلسي را که عزادار کشتگان خويش است از خنده ناگهان به ريسه ببرد ... همه آدم ها در عين حال که جدي شده بودند نياز به خنده داشتند اما مرد مي خواست که شهامت خنداندن آن ها را داشته باشد ... تنها گل آقا بود که مرد اين ميدان بود ...
ماهيت مذهبي و ديني نظام شخصيت ها را درون هاله اي از تقدس به طور نا خود آگاه فرو برده و به دور آن ها حريمي کشيده بود که نمي شد از آن به سادگي گذشت اما گل آقا از آن مي گذشت ... ديوار صوتي تابوها را مي شکست... شيشه هاي ضخيم برج هاي عاج بسياري از مسئولين را فرو مي ريخت و شجاعانه خود را به آن ها مي رساند ، يقه اشان را مي گرفت و کشان کشان مي آوردشان ميان جمعيت ، بين مردم و برشان مي گرداند به جاي اول و تحويل مردمي مي داد که آن ها را به مدارج بالاي دولتي رسانيده بودند ... تنها گل آقا بود که ثابت کرد هيچ تشخصي بين آن ها و ملت وجود ندارد ...
وقتي معاون اول رئيس جمهور را در هيئت يک کاريکاتور به مردم نشان مي داد قند تو دل ملت آب مي شد چون باز مي فهميدند و احساس مي کردند انقلاب کرده اند ، انقلابي که اجازه مي داد مسئولان را به نقد بکشند ، ضعف ها و نواقص آن ها را به يادشان بيندازند تا ديگر کسي گردن کلفتي نکند و تو ژست براي مردم نرود که اگر هم رفته بود طنز گل آقا او را بيرون مي آورد ... طنز گل آقا طنزي موج خيز بود و راه را بر جدا کردن خرجي مسئولان ازمردم مي بست و نمي گذاشت کسي هوس کند از يادش برود که بوده و که هست ، از کجا آمده و به کجا خواهد رفت .... طنز گل آقا اجازه نمي داد خيلي چيز ها از ياد خيلي آدم ها برود .... او مي دانست رمز و راز استبداد و مستبد شدن چيست . به خوبي دريافته بود و از متن تاريخ کهن ايران اين حقيقت را کاويده و جسته بود که چگونه عده اي با زور مردم بالا مي آيند و بعد ديگر گوششان بدهکار ملتي که ولي نعمت آن ها است نيست ... گل آقا نمي گذاشت خيلي چيز ها از ياد خيلي آدم ها برود ... روحش شاد و يادش گرامي باد مردي که جديت را در طنز به نهايت رساند ...